وایسا دنیا دیگه نوبت منه که رانندگی کنم نمی دانستم اینقدر سخت است وقتی در فرمی روبروی شغل و مشخصاتت مجبور باشم بنویسم " متوفی" به جای " دبیر بازنشسته " که همیشه به شغلت افتخار می کردم. پ ن : امروز از ته دل احساس کردم که نیستی وقتی نوشتم " متوفی" ... واقعاً دیگه نیستی ... و من هنوز در شوکم . چند تا کتاب و یه عالمه ورقه ، یه مانیتور همیشه روشن ، یه ساز دل شکسته و چند تا لیوان چایی ، یه عالمه فکر ... تنهایی ... استقلال... بوی بهار ... یاد از دست دادن عزیزترین فرد زندگیت... سفره هفت سین بدون او ... بدون تو و ... ( شده زندگی بعد از ساعات کاری این روزهای من) مرا شما می بینید ، خیلی بیشتر از خودم شما بر چهره من اشراف دارید . پس دوست دارم لبخندم را به شما عرضه کنم و دلتنگی و تنهایی ام را در خلوتم نگاه دارم . پ ن : پس مرا به اینکه غصه هایم را در درون می ریزم مؤاخذه نکنید ، سعی می کنم خودخواه نباشم. در طول زندگی اگر تنها یکی از حماقت های خود را به یاد داشته باشیم هیچگاه به آرامش نمی رسیم. ایکاش آرزوی کسی باشیم چون نهایت نداریم و هیچوقت تموم نمی شیم . اما اگر خواسته و تقاضای کسی باشیم به محض رسیدن تموم می شیم. صفت مردانگی به من ندهید ، من عاشق زنانگی ام. این حداقل دل خوشیمان را از ما دریغ نکنید . هر صفت خوب را به مردانگی تعبیر نکنید. زنانگی را تجربه نکرده اید.... این روزها زیاد می بینی آدم هایی که تو را تا عرش بالا می برند و تو از همان ابتدا از ترس افتادن فریاد می زنی بس است. به خدا بس است و آنها هی تو را بالا می برند بالا و بالاتر . جایی تو را ناگهان رها می کنند که مطمئن هستند پس از افتادن یا می میری یا دیگر نمی توانی روی پایت بایستی. در ذهن ما همیشه هنرمند و استادی حتی اگر نامت روی یک قطعه سنگ قبر 40 میلیون تومانی در قطعه هنرمندان نباشد پ ن : اولین استاد من ( رامین اصلاح) یادت گرامی و روحت شاد همیشه از فرستادن متن های تبریک کلی بیزار بودم و هستم. نمی دونم چطوری میشه که تو یه متنی رو برای صمبمی ترین دوستت بفرستی، برای رئیس و همکارات بفرستی، برای فامیل بفرستی ، برای دوست پسر یا دخترت بفرستی ...نمیشه آخه . به نظرم این نوع فرستادن پیام تبریک هیچ ارزشی نداره یه جور رفع مسئولیته . یعنی تو کل ایام سال دوستانمون اینقدر ارزش ندارن که برای اونها هر کدوم 30 ثانیه وقت بذاریم . پ ن : الان دیگه نماد سال نو و فرهنگ و تمدن کشورمون رو تنها باید پشت چراغ فرمز ها در حال گدایی ببینیم. پ ن : فرض کنید نسل آینده از نوروز و جاجی فیروزش چه تصوری می خواد داشته باشه. حیرت نکن : "تنها با آرامش زنانگی ام، سرکشی مردانه ات را به بند می کشم " پ ن : من تنها آرامم ، همین . جمع خانوادگی پنجشنبه شب من : دلم می خواد اصغر رو بردارم یه روز برم رالی . ببینم تو پیست چه کاره ام برادر محترم ( که جدیداً هر روز صبح اصغر و بنده رو همراهی می کنن) : تو که نیازی به پیست نداری هر روز تو حاده داری رالی می کنی . من : چشم و ابرو که اینجا خانواده و از همه مهمتر پدر محترم نشستن پدر محترم ( نگاه کاملاً جدی به صفحه تلویزیون ): که هر روز تو جاده رالی می کنی . پدرحان صبح ها شلوعه من بیشتر از 50 تا هم بخوام برم نمیشه و ابنا پس چی ... من : خنده و لبخند پیچوندنی به پدر محترم و یه نگاه معنی دار حالتو می گیرم به برادر محترم مادر محترم: کاشکی تو هم پسر بودی می شدی مثل این دو تا آروم و قرار داشتی . من: در عوضش مامام دست فرمون بیسته تو جاده روی همه مردها رو کم می کنم که شما هم که خواستی تو جاده بری فکر نکنن همه زنها ترسو هستن. کم هنری نیست مادر محترم : هنر اینه که الان بلند شی یه خورشت بادمجون بپزی ببینیم بلدی یا نه . اهل خانواده : دست رو دل و خنده من : دلم می خواست خودمو زمین و زمان و به در و دیوار بکویم از دست این مامانا که همه جیز و تو آشپزی می بینن. بی خیال دفاع از زنان شدم اومدم یه شهر آشوب زدم همه چی یادم رفت پ ن : پشت این داستان واقعیت مهمی نهفته است . شوخی نگیرید . این روزها سیم واخوان سازم شده ای، تا تو کوک نباشی هر چقدر هم کوک باشم خوش آهنگ نمی شوم. رنگ نمی زنم.... رنگ می پاشم حال که رنگ آبی و قهوه ای به تو رسیده من مقصر نیستم . یک سانتیمتر آن طرف تر رنگ قرمز انتظارت را می کشید. کافی بود تنها به اندازه یک سانتیمتر حرکت کنی. "تابستان 88" پ ن : حرکت کردی ، رنگ قرمز را گرفتی ولی دیگر بایست پ ن 2 : مخاطب خاص دارد. این روزها یاد گرفتم الکی سرخوش باشم. جدیداً یکی از تفریحاتم این شده که پشت فرمون صدای ضبط رو تا ته بلند می کنم بعدش با آهنگ می زنم زیر آواز . بلند بلند. قبلنا خجالت می کشیدم از اینکه مردم نگام کنن اما الان فقط می گم " خودتو عشق است" . خوشحال و خرم تا خونه اون راه طولانی و دراز رو می خونم و گهگاهم یه قر و بشکنی قاطیش می کنم و سر خوش می رسم خونه . اینه زندگی .... روابط و آدم ها هم مثل هر چیز دیگه ای از حد و مرزی برخوردارن. بعضی هاشون مرزها رو می شکونن تجاوز می کنن به حریم تو و دیگران . جاشون رو باز می کنن اما دیده نمی شن فهمیده نمی شن چون به زور تسخیرت کردن . هی تلاش می کنن، سعی می کنن تا وسیع بشن تا تو وجودت دیده بشن اما نمی شن. اما بعض های دیگه در حد یه خاطره ان . در حد یه لبخندن . بعضی هاشون حتی از یه خاطره ساده هم محوترن اما همه وجودتو هستن . یه گوشه کوچیکی از تو رو تسخیر کردن اما شب و روزتو رو می سازن. یه حس خالص و ناب ، یه خاطره کوتاه، یه برخورد کوچیک ، یه نگاه آروم، یه لبخند محو ، یه سکوت طولانی میشه همه وجود تو . این تو هستی که مرزهاشون رو وسیع می کنی و چون میذاری تا عمق وجودت ریشه کنن فهمیده می شن. پ ن : از آدم های متجاوز بیزارم . بیزار ... چند روز پیش مدیر عامل محترم شرکت ساعت 15.30 دقیقه بعداز ظهر بنده را صدا زده و یک گزارش مالی می خواهند که دست کم 1 روز طول می کشد. بعد هم تآکید می کنند که حتماً برای فردا صبح اول وقت روی میزشان باشد. این کارمند حقیر هم می فرمایند که این گزارش زمانبر بوده و نهایتاً تا فردا ظهر آماده می شود. در این لحظه مدیر عامل محترم به چشمان بنده خیره شده و می فرمایند : مدیر: آمارتو گرفتم هر روز زود میری؟؟؟؟ بنده : مدیرعامل محترم : تو که نه شوهر داری نه دوست پسر . پس چی کار داری که می خوای زود بری؟؟؟ باید بمونی و تمومش کنی. زود رفتن مال اوناییه که یا ازدواج کردن یا نامزدی ، دوستی چیزی دارند . بنده : پ ن : جدای از شوخی این حرف از یک فرد تحصیل کرده و با تجربه جامعه واقعاً منو ناراحت کرد. این که افراد احترام و حفظ حقوق فردی تو رو تنها منوط به زمانی می دونن که یک مرد در کنار تو ایستاده باشه. اگر در خیابان قذم میزنی، اگر رانندگی می کنی، اگر تفریح می کنی و دست آخر در مورد من اگر بخوای زندگی کنی. کتاب بخونی ، با دوستات قرار بذاری یا اصلاً بری تو خلوت خودتو از تنهاییت لذت ببری، باید در کنار یک مرد باشی تا دیده بشی. درک بشی . مورد احترام واقع بشی. این فکر بیمارگونه متأسفانه در همه قشرهای حامعه نمود پیدا کرده . جایی که وقتی به عنوان یک زن روی پای خودت می ایستی، کار می کنی تا کاملاً مستقل از هر کسی بتونی از داشته ها و زندگیت لذت ببری به هیچ ارزیابی می شی . پ ن : این روزها زندگی من تنها درلذت از یک روز تعطیل ، کتاب خواندن قبل از خواب ، یک بوم و چند رنگ ، یک ساز خوش آهنگ ، تعداد ثابتی از دوستان و یک خانواده آرام خلاصه شده است. بدون حضور همسر یا دوست پسر هم من این روزها خوب زندگی می کنم . مدیر عامل محترم
کنار چشمه ای بودیم د رخواب تو با جامی ربودی ماه از آب چه نوشیدیم از آن جام گوارا؟ تو نیلوفر شدی ، من اشک مهتاب پ ن : فریدون مشیری حتی وقتی زیر دوش آب هم اشک میریزی باز هم سنگینی اون قطره اشک رو از بین اون همه فطره آب روی صورتت احساس می کنی. من نمیدونم چرا نسل ما این مدلی بودن . یعنی هنوزم تا حد زیادی هستن یادمه وقتی 18 سالمون بود و به خیال خودمون بزرگ شده بودیم و به خیال دیگران هنوز بچه بودیم از هر پسری که خوشمون میومد ، خودمون و براش می گرفتیم و بهش محل نمی دادیم ( بالاخره خودمون که به خودمون شک داشتیم ) . بعدبا هر پسری که چندان ازش خوشمون نمیومد و هیچ احساسی نسبت بهش نداشتیم گرم می گرفتیم و تحویل بازار . بعد می شستیم به زمین و زمان بد می گفتیم که چرا همیشه اونی رو که بدمون میاد، میاد سراغمون و اونی که ازش خوشمون میاد خبری ازش نمیشه. خوب بگو آخه آدمای عاقل یه خورده فکر می کردین مثلاً خیر سرتون داشتین درس می خوندین و آدم حسابی می شدین اون بنده خدا از کجا می دونست شما خوشتون میاد ازش و اون یکی بنده خدا هم از کجا می دونست تو هیچ حسی بهش نداری وقتی کلی تحویلش می گرفتی. پ ن : خیلی از این رفتارهای نسل ما ( بچه های متولد 56 تا 65) بر میگرده به محیط و جو روزهای کودکی و شستشوی مغزی تو مدرسه ها که آی اگه دختر هستی سنگین موقر باش و اگه پسر هستی فقط دنبال دخترهایی باش که مثل برج زهرمار تو محیط اجتماعی رفتار می کنن این روزا وقتی رفتار ها و برخوردهای بچه های نسل 70 رو که تازه وارد محیط دانشگاه می شن می بینم کلی دلم برای خودمون می سوزه که همیشه داشتیم رفتارهامون سبک و سنگین می کردیم که بد نشه. یا بعبارتی همیشه بزرگ رفتار کردیم . همچین نسلی بودیم ما که آخرش هم هیچی نشدیم هیچکدوممون دلتنگی بهانه نمی خواهد دلیل نمی خواهد. کافی است بخواهی رشد کنی. قد بکشی. آنوقت است که تنها می شوی. آنوقت است که دلتنگ می شوی. دلتنگی از داشتن عشقی بزرگ است. ازداشتن فهمی عمیق است. اینقدر بزرگ و عمیق که سینه ات برای آن کوچک می شود. وقتی رشد کنی دلتنگ می شوی. وقتی دلتنگ شوی مجازات می شوی. مجازات دلتنگی تنهایی است. جائی که تک تک سلولهایت تنهایی را حس می کنند. به طور واضح آن را می بینی جتی در این محیط مجازی چه برسد به دنیای واقعی. تو تنها کسی هستی که جوابت را نمی دهند. تو تنها کسی هستی که از دوستانشان حذفت می کنند. تو تنها کسی هستی که تنها باید بخوانی و اگر بنویسی نادیده ات می گیرند. تو تنها کسی هستی که... پ ن1 : بر خلاف باور ما دلتنگی بدنبال تنهائی نمی آید بلکه این تنهایی است که از دلتنگی ناشی می شود. پ ن 2: ساز من این روزها کوک نیست اما می نوازد ( تنها همراه لحظه های ناب زندگیم) پ ن 3 :تقدیم به دوستی عزیز تمام آرزوی دوران کودکی من خلاصه می شه تو اون عروسک سیاهه پشت ویترین اسباب بازی فروشی دم در خونمون که اسم مغازشم هم اسم خودم بود. بعد برای اولین بار تو دوران کودکیم عروسک خواستم و مامان و بابام گفتن یا سفید پوستشو می گیری یا اصلاً برات نمی خریم. بعد من هی گفتم نه این سیاهه مهربونه . این سیاهه چشاش منو می خواد . منم فقط مامان این سیاهه می تونم بشم. از همونجا بود که مامان و بابا پی بردن این بچشون شبیه اون دو تا گل پسر نیست و به طور کلی شکل مغزش با مغز بقیه افراد خانواده فرق داره. بعد هی مامان دلیل اورد ببین من سفیدم تو هم سفیدی پس بچه تو هم باید سفید باشه. اما من هر چی می گفتم نمی تونستم بیان کنم این چه حسیه که من می تونم مامان این سیاهه فقط بشم. بعد مثل بینوایان هر روز که از مدرسه ظهر بر می گشتم پشت کرکره سوراخ سوراخ مغازه هم اسم خودم نگاه می کردم سیاهه باشه یه روز دیدم نیست ناامید نشدم گفتم برای من خریدنش ولی... بعد از این ماجرا دیکه به هر مناسبتی که برای من عروسک می خریدن صورت سفیدشو خط خطی می کردم . اما همه فکر کردن که من از عروسک بدم میاد شروع کردن به خرید انواع دفتر نقاشی و مداد رنگی و بعدها همه جا تعریف کردن که شیمای هنرمند ما از بچگی عاشق نقاشی بوده اما هیچکی نقهمید شیما همیشه عاشقه این بوده که مامان اون عروسک سیاهه بشه . بعد دیگه از اون موقع از هر چی عروسک سفید و بور بود بدم مبومد تا این چند سال اخیر که خدا رو شکر انواع الاغ و لاک پشت و ... به عروسک ها اضافه شد و نسل اون عروسک های سفید و بور و مو فرفری و دامن پف پفی زمان ما که یه لب سرخ غنچه ای داشتن و بزور فقط دست و پاهاشون تکون می خورد منقرض شد. پ ن : الانم همینطوره نمی دونم چرا آدم های جذاب و دوست داشتنی از نظر من به نظر بقیه یه جورائی مضحک میان. یک همکار دارم که آهنگ هایی رو که برای زنگ موبایلش انتخاب می کنه خیلی جالبه . برای مثال : زنگ 1: " کمکم کن ، کمکم کن ، نذار اینجا بمونم تا بپوسم. کمکم کن کمکم کن نذار اینجا ...." همکار محترم با کلی طمأنینه و آرامش و بعد از اینکه ما 20 دور این کمکم کن رو می شنویم گوشی رو بر می داره و مشخصه که پشت خط هم همسر گرامی منتظره و داره بال بال میزنه. زنگ 2 :" تو عزیز دلمی عز...." هنوز به عزیز دلمی دوم نرسیده همکار محترم از هر کجا که باشه سریع خودشو میرسونه به گوشی و صد البته که مشخصه پشت خط مادر گرامی منتظره. پ ن : بهش میگیم آخه انصافه اون چه آهنگیه برای خانمت گذاشتی میگه مرد باید (باس) اقتدارشو و ضعیفه بودن زنشو حتی تو کوچکترین مسائل هم نشون بده. مملکته تو رو به خدا..... نوشته : اسفند 87 "پدرم گفت که ای دخت نکو بنیادم زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم" مکان : جلال آل احمد ،بعد از کردستان نرسیده به گلها ، تابلوی تبلیغاتی پ ن : حالا ارتباط بین زلف خودمو و با کم حجم شدن موهای پدرم از زمان متولد شدنم فهمیدم. بیا کودک شویم راحت دستهایمان را در هم گره کنیم و دور یک دایره بچرخیم با نه اصلاً بیا در کنار هم بدویم و جائی بایستیم ،انگشت کوچکمان را در هم قفل کنیم و به هم قول دهیم همیشه در کنار هم می دویم . قول بچگانه بدهیم که بدانیم می ماند همیشه. بیا کودک شویم تا بدور از جنسیت با هم دوست باشیم . دوستی کودکی . اصلاً بیا گاهی با هم قهر کنیم تا مزه آشتی را بچشیم. می دانم قهرهای کودکی دوام ندارد و دوباره برمیگردیم به اندازه یک چشم گذاشتن . بیا کودک شویم تا چشمها با هم بودنمان را مؤاخذه نکنند و لبها به سرزنشمان نشینند. بیا کودک شویم تا مفهوم غرور برایمان بیخود شود و تو ناگهان گلی برایم بیاوری و من بگویم دلم برایت تنگ شده است. اصلاً بیا کودک شویم تا تنها حال را دریابیم بدون بیم و هراسی از آینده یا کدورتی از گذشته مان چند روز پیش پشت چراغ قرمز سه راهی بلوار کرمان خودرو و جاده مخصوص ایستاده بودم. یه جای خشک و بیابونی و خارج از شهر که نه آبی هست نه حتی جای نشستنی. یه دختر 13 یا 14 ساله داشت اسفند دود می کرد دم ماشین ها. وقتی به سمت من اومد و از جلو دیدمش فقط تونستنم به هنر خدا در آفرینش احسنت بگم .صورت فوق العاده زیبا و دوست داشتنی و معصوم . تا چند لحظه فقط محو تماشای قشنگی این دختر بودم اما ناگهان شوک زده شدم ، دیدم این دختر با این سن کم بارداره. واقعاً یخ کرده بودم. تو سنی که دخترهای دیگه هنوز دنبال عروسک بازی و مدرسه رفتن و کلاس های مختلف اسم نوشتن و بازی و تفریح هستن این دختر بچه باید مادر بشه با اون همه سختی و مسئولیت. تازه با این وضعیت باید جایی مثل این بیابون بایسته و کار کنه. تمام این چند روز فکرم مشغوله اگه من جای این دختر بودم چکار می کردم؟؟؟؟ اصلاً زندگی کردن رو ادامه می دادم؟؟؟؟ یا .... داشتم فکر می کردم این دختر وقتی هم سن الان من بشه مادر یه بچه 12 ساله هست . بچه ای که اگه دختر باشه شاید اون هم وضعیتی بهتر از مادرش نداشته باشه. آخر و عاقبت این بچه ها چیه ؟؟؟ بچه هایی که از زمانی که تو رحم مادرشون شکل می گیرن بدبختی کنارشونه؟؟؟ بچه هایی که تو صورتشون، چشماشون غم و کینه و نفرت موج می زنه. واقعاً از این بچه ها چه انتظاری میشه در بزرگی داشت؟؟؟ اگه به هزار راه خلاف کشیده بشن آیا واقعاً میشه گفت مقصرآً؟؟؟ خیلی از چیزها از حوزه اختیار این بچه ها خارج هست از وقتی دنیا میان عموماً معتاد میشن بعد از یه سنی اگه دختر باشن فروخته میشن و بعد از اون ممکنه به هر جایی کشیده بشن. از همه اینا بدتر و سخت تر تو صورت این دختر بچه ، تحمل نگاه سنگین آدمایی امثال من بود . زیر این همه فشار من اگه بودم خرد می شدم . این چند روز فقط تونستم دعا کنم که این بچه عاقبتی بهتر از مادرش داشته باشه 





اما من که هر روز ساعت 5 تا 5.30 میرم بعضی از روزها هم تا 7 سر کارم (ساعت پایان کار اداری ساعت 4 بعداز ظهر) بعدشم زندگی من فقط کار نیست که ....
فقط با عصبانیت از اتاق مدیر عامل محترم خارج می شوم.


| Design By : Pichak |
