برگ های سپید زندگی من

من عاشق اینطوری بیرون رفتنم. از یه جنس خاصیه این روابط. اینکه بدون هیچگونه دلشوره ای از مقایسه شدن، تفسیر شدن و ... میری می شینی سر میز. بعد طرف مقابلت میاد بدون اینکه حتی ذره ای تپش قلب داشته باشی یا بخوای دائم دستت به روسریت و یا موهات باشه که به هم نخوره. خیلی راحت بهت میگه امشب چه خوشکل شدی! این مدل مو چه بهت میاد! و تو نیازی به هیچ تفسیری از این حرفا نداری چون می دونی که هیچ قصدی بابت جلب نظر تو ، تو حرفاش نیست. ... چقدر راحت می شینین و غذاتونو می خورین. بدون نگرانی از اینکه نکنه زیاد بخورم... نکنه سس بریزه رو لباسم.. نکنه تند بخورم... تازه میتونین به بشقاب هم دستبرد هم بزنین و راحت بگین و بخندین و نگران هیچ آینده ای هم نباشین و مطمئن باشین که این رابطه هیچ آخر مشخصی نداره همیشه مثل اولشه . همیشه خودت هستی حتی  وقتی که نقش دوست یا همسر نفر دیگه ای رو بازی کنی اما بازم خودت می مونی . بعدشم  بدون هیچ نگرانی برین تازه ذرت مکزیکی بخورین و تا 11 شب با هم قدم بزنین و با خیال راحت برگردی خونه و سرت و راحت بذاری رو بالشتت و بخوابی چون امشب دیگه تو با دوست  فلانی و فلانی مقایسه نمی شی و واقعاً اطمینان داری که امشب خوشکل شده بودی و مدل موی آفریقاییت بهت میومده ...

پ ن : برای ح ص

نوشته شده در دوشنبه ٢۸ دی ۱۳۸۸ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ توسط شیما ش نظرات () |

Design By : Pichak